خرید بک لینک
برون کشندت از این تن چنان که پنبه ز پوست مثال شخص خیالیت بی جهات کنند چو در کشاکش احکام راضیت یابند ز رنج ها برهانند و مرتضات کنند خموش باش که این کودنان پست سخن حشیشی اند و همین لحظه ژاژخات کنند 913 بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبه ها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم که غمزه های دلارام طبل حسن زنند چو یار مست خرابست و روز روز طرب به غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند به گوش هوش بگفتم به آب روی برو که این دم ار که قافی هم از بنت بکنند ز بس که خرقه گرو برد پیر باده فروش کنون به کوی خرابات جمله بوالحسن اند بگیر مطرب جانی قنینه کانی نواز تنتن تنتن که جمله بی تو تنند مقیم همچو نگین شو به حلقه عشاق که غیر حلقه عشاق جمله ممتحنند به جان جمله مردان که هر که عاشق نیست همه زنند به معنی ببین زنان چه زنند به جان جمله جان ها که هر کش آن جان نیست همه تنند نگه کن فروتنان چه تنند خموش باش که گفتی از این سپیتر چیست خسان سیاه گلیمند اگر چه یاسمنند 914 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود شنوده ام که بسی خلق جان بداد و بمرد ز ذوق و لذت آواز و نغمه داوود شها نوای تو برعکس بانگ داوودست کز آن بمرد و از این زنده می شود موجود ز حلق نیست نوایت ولیک حلقه رباست هزار حلقه ربا را چو حلقه او بربود دلا تو راست بگو دوش می کجا خوردی که از پگاه تو امروز مولعی به سرود سرود و بانگ تو زان رو گشاد می آرد که آن ز روح معلاست نی ز جسم فرود چو بند جسم نگشتی گشاد جان دیدی که هر که تخم نکو کشت دخل بد ندرود یقین که بوی گل فقر از گلستانیست مرود هیچ کسی دید بی درخت مرود خنک کسی که چو بو برد بوی او را برد خنک کسی که گشادی بیافت چشم گشود خنک کسی که از این بوی کرته یوسف دلش چو دیده یعقوب خسته واشد زود ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل خدای گفت که انسان لربه لکنود تو سود می طلبی سود می رسد از یار ولی چو پی نبری کز کجاست سود چه سود ستاره ایست خدا را که در زمین گردد که در هوای ویست آفتاب و چرخ کبود بسا سحر که درآید به صومعه مومن که من ستاره سعدم ز من بجو مقصود ستاره ام که من اندر زمینم و بر چرخ به صد مقامم یابند چون خیال خدود زمینیان را شمعم سماییان را نور فرشتگان را روحم ستارگان را بود اگر چه ذره نمایم ولیک خورشیدم اگر چه جزو نمایم مراست کل وجود اگر چه قبله حاجات آسمان بوده ست به آسمان منگر سوی من نگر بین جود ز روی نخوت و تقلید ننگ دارد از او بلیس وار که خود بس بود خدا مسجود جواب گویدش آدم که این سجود او راست تو احولی و دو می بینی از ضلال و جحود ز گرد چون و چرا پرده ای فرود آورد میان اختر دولت میان چشم حسود ستاره گوید رو پرده تو افزون باد ز من نماندی تنها ز حضرتی مردود بسا سوال و جوابی که اندر این پرده ست بدین حجاب ندیدی خلیل را نمرود چه پرده است حسد ای خدا میان دو یار که دی چو جان بده اند این زمان چو گرگ عنود چه پرده بود که ابلیس پیش از این پرده به سجده بام سموات و ارض می پیمود به رغبت و به نشاط و به رقت و به نیاز به گونه گونه مناجات مهر می افزود

برچسب: نویسنده: kamran تاريخ: سه شنبه 7 خرداد 1392 ساعت: 12:18

از بحر عسل هاش چه دید آن دل زنبور با مشک عسل گله زنبور برآمد در مخزن او کرم ضعیفی به چه ره یافت کز وی خز و ابریشم موفور برآمد بی دیده و بی گوش صدف رزق کجا یافت تا حاصل در گشت و چو گنجور برآمد نرم آهن و سنگی سوی انوار چه ره یافت کز آهن و سنگی علم نور برآمد بنگر که ز گلزار چه گلزار بخندید وز سرمه چون قیر چه کافور برآمد بی غازه و گلگونه گل آن رنگ کجا یافت کافروخته از پرده مستور برآمد در دولت و در عزت آن شاه نکوکار این لشگر بشکسته چه منصور برآمد یک سیب بنی دیدم در باغ جمالش هر سیب که بشکافت از او حور برآمد چون حور برآمد ز دل سیب بخندید از خنده او حاجت رنجور برآمد این هستی و این مستی و این جنبش مستان زان باده مدان کز دل انگور برآمد شمس الحق تبریز چو این شور برانگیخت از مشرق جان آن مه مشهور برآمد 652 تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیله بکند لیک خدایی نتواند گامی دو چنان آید کو راست نهادست وان گاه که داند که کجاهاش کشاند استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از ملک الموت رهاند باری تو بهل کام خود و نور خرد گیر کاین کام تو را زود به ناکام رساند اشکاری شه باش و مجو هیچ شکاری کاشکار تو را باز اجل بازستاند چون باز شهی رو به سوی طبله بازش کان طبله تو را نوش دهد طبل نخواند از شاه وفادارتر امروز کسی نیست خر جانب او ران که تو را هیچ نراند زندانی مرگند همه خلق یقین دان محبوس تو را از تک زندان نرهاند دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست تا هر که مخنث بود آتش برماند حاشا ز سواری که بود عاشق این راه که بانگ سگ کوی دلش را بطپاند 653 چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید بر چهره ما خاک چو گلگونه نماید خواهم که ز زنار دو صد خرقه نماید ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید وان دانه که افتاد در این هاون عشاق هر سوی جهد لیک به ناچار بساید از خانه عشق آنک بپرد چو کبوتر هر جا که رود عاقبت کار بیاید آیینه که شمس الحق تبریز بسازد زنگار کجا گیرد و صیقل به چه باید 654 هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید هین توشه ده از خوشه ابروی ظریفت زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید از دعوت و آواز خوشت بوی دل آید لبیک زنم نفخه خون جگر آید 655 از بهر خدا عشق دگر یار مدارید در مجلس جان فکر دگر کار مدارید یار دگر و کار دگر کفر و محالست در مجلس دین مذهب کفار مدارید در مجلس جان فکر چنانست که گفتار پنهان چو نمی ماند اضمار مدارید

برچسب: نویسنده: kamran تاريخ: يکشنبه 5 خرداد 1392 ساعت: 19:38

صفحه بندی